شعر و سکوت این تنهایی

زندگی یک چمدان است که می آوریش بار و بندیل سبک می کنی و می بریش خودکشی مرگ قشنگی که به آن دل بستم دست کم هر دو سه شب سیر به فکرش هستم گاه و بی گاه پر از پنجره های خطرم به سرم می زند این مرتبه حتما بپرم گاه و بی گاه شقیقست و تفنگی که منم قرص ماهی که تو باشی و پلنگی که منم چمدان دست تو و ترس به چشمان من است این غم انگیز ترین حالت غمگین شدن است قبل رفتن دو سه خط فحش بده داد بکش هی تکانم بده نفرین کن و فریاد بکش قبل رفتن بگذار از ته دل آه شوم طوری از ریشه بکش اره که کوتاه شوم مثل سیگار خطرناک ترین دودم باش شعله آغوش کنم حضرت نمرودم باش مثل سیگار بگیرانم و خاکستر کن هرچه با من همه کردند از آن بدتر کن مثل سیگار تمامم کن و ترکم کن باز مثل سیگار تمامم کن و دورم انداز من خرابم بنشین زحمت آوار نکش نفست باز گرفت این همه سیگار نکش آن به هر لحظه تبدار تو پیوند منم آنقدر داغ به جانم که دماوند منم توله گرگی که در اندیشه شریان منی کاسه خونی جگری سوخته مهمان منی چشم بادام دهان پسته زبان شیر و شکر جام معجون مجسم شده این گرگ پدر تا مرا می نگرد قافیه را می بازم بازی منتهی العافیه را می بازم سیب سیر است تن انگیزه هر آه منم رطب عرش نخیل و قد کوتاه منم ماده آهوی چمن هوبره سینه بلور قاب قوسین دهن شاپری قلعه دور مظهر جان پلنگ ام که به ماه می بندم و به جز ماه دل از آدم و عالم کندم ماه بیرون زده از کنگره پیرهنم نکند خیز برم پنجه به خالی بزنم خنده های نمکین ات تاب دریاچه قم بغض هایت رقمی سردتر از قرن اتم موی برهم زده ات جنگی انبوه از دود و دو آتشکده در پیرهنت پنهان بود قصه های کهن از چشم تو آغاز شدند شاعران با لب تو قافیه پرداز شدند هر پسر بچه که راهش به خیابان تو خورد یک شبه مرد شد و یکه به میدان زد و مُرد من تورا دیدم و آرام به خاک افتادم و از آن روز که در بند توام آزادم چشممان خورد به هم صاعقه زد پلکم سوخت نیزه یی جمجمه ام را به گلوبند تو دوخت سرم انگار به جوش آمد و مغزم پوسید سرطانی شدم و مرگ لبم را بوسید دوزخ نی شدم و شعله دواندم به تنت شعله پوشیدم و و مشغول پدر سوختنت خودم آمدم انگار تویی در من بود این کمی بیشتر از دل به کسی بستن بود پیش چشم همه از خویش یلی ساخته ام پیش چشمان تو اما سپر انداخته ام ناگهان دشنه به پشت آمد و تا بیخ نشست ماه من روی گرفت و سر مریخ نشست آس در مشت مرا لاشخوران قاپ زدند کرکسان قاعده را از همه بهتر بلدند چای داغی که دلم بود به دستت دادم آن قدر سرد شدم از دهنت افتادم و زمینی که قسم خورد شکستم بدهد و زمان چمبره زد کار به دستم بدهد تو نباشی من از آینده خود پیر ترم از خر زخمی ابلیس زمین گیر ترم تو نباشی من از اعماق غرورم دورم زیر بی رحم ترین زاویه ساتورم تو نباشی من این پنجره ها هم زردیم شاید آخر سر پائیز توافق کردیم هرکسی شعله شد و داغ به جانم زد و رفت من تو را دود دهن روی دهانم زد و رفت همه شهر محیاست مبادا که تو را آتش معرکه بالاست مبادا که تو را این جماعت همه گرگند مبادا که تورا پی یک شام بزرگند مبادا که تورا دانه و دام زیاد است مبادا که تورا مرد بدنام زیاد است مبادا که تورا پشت دیوار نشستند مبادا که تورا نا نجیبان همه هستند مبادا که تورا تا مبادا که تورا باز مبادا که تورا پرده بر پنجره انداز مبادا که تورا دل به دریا زده ای پهنه سراب است نرو برف و کولاک زده راه خراب است نرو بی تو من با بدن لخت خیابان چه کنم با غم انگیز ترین حالت تهران چه کنم بی تو پتیاره پاییز مرا می شکند این شب وسوسه انگیز مرا می شکند بی تو بی کار و کسم وسعت پشتم خالی ست گل تو باشی من مفلوک دو مشتم خالی ست بی تو تقویم پر از جمعه بی حوصله هاست و جهان مادر آبستن خط فاصله هاست پسری خیر ندیده م که دگر شک دارم بعد از این هم به دعاهای پدر شک دارم می پرم دلهره کافی ست خدایا تو ببخش خودکشی دست خودم نیست خدایا تو ببخش
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393| ساعت 21:1| توسط طاها| |

Èå ÕÝÇی ÂÓãÇäåÇ Èå äÇå Ñã ÎæÑÔیÏ

Èå ÊÑäã åãÇä ÇÈÑ Èå äæÇی ÂÑÒæåÇ

یÇÏ ÏÇÑã ÍÑÝ ÓæäÏ ÞÏیãÊ ÑÇ ÈÇÒ

یÇÏ ˜ÑÏی Èå ÓÊÇÑå æ Èå ÎæÑÔیÏ ÎÏÇ

æ å ãÚÕæã æ ÛÑیÈÇäå ÇÓیÑÊ ÈæÏã

æ ÏáÊ Ñ Ò åãå ÎæÈی åÇ æ Êæ ÇÒ ÈÇÑÇä ÈæÏ

æ ÈÈیä ÓÇÏå ی ÔãÇäã ˜å å ãÚÔæÞ ÞÔäی ãی ÏیÏ

æ Êæ ÇÒ ÌäÓ ãÖÎÑÝ ÈæÏی

æ ãä ÇÒ ÔÏÊ ÏیæÇäی æ ÚÔÞ æ Ìäæä

Ñä Èی Ñäی ÑæیÊ ˜å äãیÏیÏã åی

ÑäåÇیی Èå ÎیÇáã ÑæÔä ÏÑ Ïáã ÓÇÎÊå ÈæÏã ÇÒ Êæ

æ Êæ ÇÒ Ñä åãÇä Èی Ñäی åÇ æ ãä ÇÒ ÓÇϐی æ Èی ãåÑی

æ Êæ ÇÒ ÔÏÊ ÎÇãæÔ ÎیÇäÊåÇیÊ

ÝÑÞ ÇÍÓÇÓ Ìäæäã یÇ ÚÔÞ äå äÝåãیÏی æäå ãی ÏیÏی

æ Êä ÎÓÊå ی ãä ÊäåÇ ÈæÏ æ äå ˜Ó ÏیÏ åãیä Ñä ãÑÇ

æ äå ÑÓیÏ ÑÇ ÒÑÏ ÔÏå Ñæ ی æ ÑÎÊ

æ ÑÇ ÎÓÊå ی Çیä ÏäیÇیی

æ ãÍیÈ ÇÓÊ åäæÒ Çیä ÈæÏä

æ ˜å ãä ÏÑ ی ÑÝÊä ÈÇÔã یÇ ÈãÇäã ˜å ÚÓá ÑÇ å ÔæÏ

ÓÇÎÊی ÈæÏä ÏäیÇیÊ ÑÇ ÎÓÊå ˜ÑÏی åãå ی ãÇåÇ ÑÇ

æ å äÇãÑÏ æ å ÓÊی ÇÒ ÎæÏ æ ÏãیÏی åãå ی ÍÓÊ ÑÇ

ÍÓ äÝÑÊ æ å ÔåæÊ æ å åэیÒ ÏÑیÇ ˜å æ ÚÔÞ

ÏÑÏ æ ÑäÌ Ûã ÏäیÇ å Ȑæیã ÎÈ ãä

˜å åãå ÝÊäی Çã ÑÇ Êæ ÎæÏÊ ãیÏÇäی

æ äÎæÇåی ÝåãیÏ ˜å å ˜ÑÏی ÈÇ ãä æ åãå ÈæÏä åÇ.

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم تیر 1393| ساعت 23:4| توسط طاها| |

به او بگو نگاه هم نکن که من

دوباره خر نمی شوم

به ماه هم بگو دگر نگاه هم نکن که من

دوباره محو می شوم

به آسمان بگو تو هم از این ستاره دل بکن

بگو مگر مرده شوم که ماه را تو بشکنی

من انتظار واحی ام

سراب را خراب کن

نگاه هم نکن به او اجازه ی نگاه نیست

نمی توانم از تو هم گزر کنم خراب شو

خراب من خراب تو تو را خراب می کنم

اگر به قلب خسته ام سراب را گزر کنی

به او بگو نگاه کن که آسمان صبور بود

اگر که عشق بشکند

بگو تمام بشکنم

بگو برو به آسمان بگو خدا چه کار کرد

بگو به قول و و عده اش برای من چه کار کرد

بگو که انتظار من بدون تو سر آمده

نگو به ما ه و آسمان خودت بیا نگاه کن

خودت بگو چه کرده ای چه ها کنم خودت بگو

به انتظار باشم و شکستنش نگاه کرد؟

بگو کجای حرف من تمام رفتن تو بود

اگر که ماه هم نبود به آسمان نگاه کن

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم فروردین 1393| ساعت 23:15| توسط طاها| |

دلم آه امان از این دل

که همیشه هر روز هر ساعت و هر شب میگیرد

دلم ......آّ ه دلم چقدر هوای باران کرده امشب

چقدر غمگینم و چقدر تنها

و چه احساس تلخ سر در گمی میکند این دلم

چقدر دلم تنگ شده

برای یک نفر کسی از دیار مهربانی ها

و تیست هیچ کس حتی یک نفر

که حتی از کگنار دیار مهربانی عبور کرده باشد

و قدری بوی مهر بدهد

نیست نه      نه مهری و نه مهربانی ونه عاطفه ی

به قولی ..........اینجا قحطیه عاطفه است

اینجا تا دلت بخواهد دلتنگی میفروشند

و دلتنگی هر روز حبه حراج میرود

و مهربانی ها نایاب اند نیست گران است

حرف من را هیچ کس نفهمید میدانم

و چه تلخ است دلت بگیرد

وتلخ تر از آن کسی نباشد قدری لحظه ی اندکی نه بیش تر

با او حرف بزنم قدری با او درد دل کنم نه فرق ندارد

که چه کس فقط کسی که وقتی از دردت گفتی به تو نخندد

اندکی نه بیشتر درکت کند گوش دهد الکی سر تکان ندهد که بله

میفهمم چه میگویی اما نفهمد

کسی باشد که درک کند احساس تلخ تنها نشستن و درد داشتن

را بفهمد خیره شدن بادرد پای این مانیتور لعنتی یعنی چه

بفهمد انگشتی که دارد تایپ میکند این نوشته های پر درد را

چه حس تلخ تنهایی دارد

چه قدر تنهایی دشوار است و چه تلخ است احساس کنی دلت هنوز گرفته

وقتی به مانیتو نگاه میکنی و تایپ میکنی از حرف دلت و میبینی چه نوشته های درهمی

و میگویی آیا کسی هست که نخندد و نگوید هیییییی........این دیووانه را ببین چقدر چرت

وپرت نوشته آه هنوز هم دلم تنگ است برای کنار کسی بودن کسی از جنس مهربانی

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم فروردین 1393| ساعت 22:38| توسط طاها| |

حوصله  ی شرح قصه ندارم خسته خوابم

دلم کمی هوای پاک می طلبد تشنه آبم

دلم به قصه ی بودن دگر کمی خوش نیست

من کمی محبت آسمان های راه را می خواهم

شبی که قصه ی بودن مرا  می نوشتند 

خط به خط دفتر سرنوشت من غصه حک کردند

کیست قصه گوی زندگانی من کجاست پس؟

من شکایت دارم از قصه ی زنده بودن کجاست ؟

من گلایه دارم  کجای اسمان پنهانی

قسم به مهرگان به هرچه داشت او

گزر نمی کنم از این گلایه ها در آن  دنیا

اگر تمام قصه با غم آشنا شود

به بیخیالی ات قسم بی خیال این دنیا می شوم وبس

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم فروردین 1393| ساعت 13:21| توسط طاها| |

به آرزوی بلند عاشق خسته دل

 

خورده ام قسم به حرف دیروز او

 

که دل نبندم به آسمان های خیال

 

خیال چشمان ماه رنگ او

 

تمام روشنایی قلب من بماند

 

تو هم قسم بخور نخواهی رفت

 

از همین خیال واحی ذهن من

 

من از دیار قصه های آسمان

 

و تو صدای عشق آرزو ی من

 

کجا شود سکوت دل باز سر دهد

 

صدای خسته ای داغ حرف عشق را

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1392| ساعت 14:45| توسط طاها| |

به کدامین احساس به کدامین خوبی

من بخندم و تو از عمق وجودت گریه سر خواهی داد

به چه عشقی به چه شوقی خنده باید سر داد

که شکستم دل تو یا که خندیدن من خنده ی دیوانه گی است

تو ندانی و من از عشق ندانم چیزی

مگر این خنده ی گریاندن تو

و چه بسیار عزیز است نگاه احساس

که من از تو وتو از من بد تر

فکر من خوب و یا هم که خراب

گفته بودم که نگو عشق بد است

قلب من بد تر از این احساس است

خسته ام خسته ی یک بوسه خوب

خوبی عشق نگفتم که ندانی اما

تو همان روزنه ی نور من و احساسی

شاید این قصه به پایان نرسد در یک شب

شب مرگ من دیوانه ولی فردا شب

تشنه ام تشنه ی چشمان همان روز و عطر

عطر ان روز که در بستر من بودی پهن

حسرت و حسرت بوسیدن و حیف

شاید آن عشق نبوده شاید

شاید آن شهوت دیرینه ی تنهایی بود

و چه احساس قشنگی است که بوسیده نشد گونه ی تو

و چه خوشبختم من که نیامد احساس

و ببین دستانم نتوانست بگیرد بدنت را آغوش

و نشد بوسه نزد لبهایم

به لبانت و نگاهت که پر از شهوت بود

و من از شدت یک عشق به خود بالیدم

و چه احمق بودم که به تو دل بستم

و همه دیدن من بر بدن زیبایت

همه از دیدن یک عشق و تو

تو همه وسعت چشمان قشنگت بر من

پره از شهوت پر رنگ تنت بود و بس

و نه شوقی و نه عشقی ونه حتی نه علاقه

و همه پهن شدن در بر بستر و اتاق

و همه خیره شدن ها برمن همه از شهوت بود

و چه خوشحالم من که نشد بوسه زنم بر لب تو

و ببین دستانم نتوانست بگیرد بدنت در آغوش


برچسب‌ها: شعر, شور عشق و شهوت, شوق عشق مهر محبت خواستن واقعی یا شهوت به نمادخواست
نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1392| ساعت 21:53| توسط طاها| |

پس از رسیدن یک تماس تلفنی برای یک عمل جراحی اورژانسی، پزشک با عجله راهی بیمارستان شد.
او پس از اینکه جواب تلفن را داد، بلافاصله لباس‌هایش را عوض کرد و مستقیم وارد بخش جراحی شد.
او پدر پسر را دید که در راهرو می‌رفت و می‌آمد و منتظر دکتر بود.
به محض دیدن دکتر، پدر داد زد:

“چرا اینقدر طول کشید تا بیایی؟ مگر نمی‌دانی زندگی پسر من در خطر است؟
مگر تو احساس مسئولیت نداری؟”
پزشک لبخندی زد و گفت:

“متأسفم، من در بیمارستان نبودم و پس از دریافت تماس تلفنی،هرچه سریعتر خودم را رساندم، و اکنون امیدوارم شما آرام باشید تا من بتوانم کارم را انجام دهم.”
پدر با عصبانیت گفت:

“آرام باشم؟! اگر پسر خودت همین حالا توی همین اتاق بود آیا تو می‌توانستی آرام بگیری؟
اگر پسر خودت همین حالا می‌مرد چکار می‌کردی؟”
پزشک دوباره لبخندی زد و پاسخ داد:

“من جوابی را که در کتاب مقدس گفته شده می‌گویم:
«از خاک آمده‌ایم و به خاک باز می‌گردیم» شفادهنده یکی از اسم‌های خداوند است، پزشک نمی‌تواند عمر را افزایش دهد.
برو و برای پسرت از خدا شفاعت بخواه. ما بهترین کارمان را انجام می‌دهیم به لطف و منت خدا.”
پدر زمزمه کرد:

“نصیحت کردن دیگران وقتی خودمان در شرایط آنان نیستیم آسان است.”
عمل جراحی چند ساعت طول کشید و بعد پزشک از اتاق عمل با خوشحالی بیرون آمد:
 “خدا را شکر! پسر شما نجات پیدا کرد.”
و بدون اینکه منتظر جواب پدر شود، با عجله و درحالیکه بیمارستان را ترک می‌کرد گفت:
“اگر شما سؤالی دارید، از پرستار بپرسید.”
پدر با دیدن پرستاری که چند لحظه پس از ترک پزشک دید گفت:

“چرا او اینقدر متکبر است؟ نمی‌توانست چند دقیقه صبر کند تا من در مورد وضعیت پسرم ازش سؤال کنم؟”
پرستار درحالیکه اشک از چشمانش جاری بود پاسخ داد:

“پسرش دیروز در یک حادثه‌ی رانندگی مرد.وقتی ما با او برای عمل جراحی پسر تو تماس گرفتیم، او در مراسم تدفین بود،
 و اکنون که او جان پسر تو را نجات داد، با عجله اینجا را ترک کرد تا مراسم خاکسپاری پسرش را به اتمام برساند.”
هرگز کسی را قضاوت نکنید! چون شما هرگز نمی‌دانید زندگی آنان چگونه است
 و چه بر آنان می‌گذرد یا آنان در چه شرایطی هستند…

 

برگرفته شده از آدرس http://adabiat3.blogfa.com/


برچسب‌ها: داستان غصه های تلخ قصه های زیبا اما غم انگیز
نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1392| ساعت 20:29| توسط طاها| |

ببین عکسامون و اینجا میزارم 

         نگاه تو هنوزم تو نگامه

هنوزم باورش سخته که نیستی

نمیدونی چه جوری گریه دارم

غم تنهایی بغض من و تو

نگاه تو چه معصومانه وناز

ببین عکساتو من اینجا میزارم

فقط برگرد نرو بی تو نمیخوام

نمیخوام عکسای چشماتو بی تو

توکه نیستی ببین این عکسا درده

فقط با دیدن چشمای نازت

ببین هر شب چشای من چه سرده

ببین من خاطرت واسم عزیزه

ببین عکسات و من اینجا میزارم

تو این دفتر کنار یاس دیروز

ولی این قصه ی من از یه درده

نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1392| ساعت 20:16| توسط طاها| |

آسمون بهش بگو که حال اون خیلی خرابه

 

بگو قلب خسته ی اون دیگه داغون و شکسته اس

 

نمیخوام ازم بپرسی که چرا اینارو میگم

  

تو فقط بگو که عشقت دیگه میره و همین بس

 

بگو قلب اون شکسته بگو خاطرت عزیزه

 

بگو نامه رو بخون و بگو شایدم بمیره

 

بگو قصه ی دل اون پره از عشق و جنون بود

 

بگو حسرت نگاهش واسه یکبار چشماتون بود

 

آسمون بگو به بانو شاید این دنیا نفهمید

 

عشقی و که کاشته بودم حرف این دل و نفهمید

 

میدونم که گریه داری خودمم پرم از این درد

 

نگو راحته ولی من خودمم یه غصه دارم

 

آسمون بگو که حالش داغونه خیلی خرابه

 

بگو از گریه شبها شب حسرت و جدایی

 

بگو دردی و که داره فقط ابر خسته فهمید

 

بگو یک شب توی بارون نامه رو برات نوشته

 

خط بارونی قشنگه بگو اون عشق و نوشته

 

میدونم اینا که گفتم شایدم اصلا نفهمی

 

ولی تو بگو به بانو خودش اینارو می فهمه

 

ببین آسمون دوباره ابراتون گریه دارن باز

 

بزار این نامه تموم شه بعد ببار دوباره اینبار

 

تو بگو ستاره گفته واسه یکبار یه نگا کن

 

بگو بغض گریه هاتو واسه ستاره وا کن

 

بگو گفت و رفت از اینجا گفت که عکساتو نبردم

 

دادمش به اون ستاره همونی که عشقتون بود

 

بگو مدیونی اگر که قطره ی اشکی بریزی

 

نمیخوام کسی بفهمه که دلت گلایه داره

 

هرچی آسمون میخونه نامه ی منه ولی تو

 

تو خودت بگو که شاید یه روزی بازم بخونی

 

شعری و که گفته بودی واسه موندنم می خونی

 

بگو تو به ابر خسته بگو که نا مه تموم شد

 

میتونی تا نامه ی بعد واسمون بارون بباری

 


برچسب‌ها: عاشقانه های من, قصه ی بودن و نبودن, یکی بود تو آسمونا یکی بود روی زمین
نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1392| ساعت 12:31| توسط طاها| |

میون آسمون شب ،تنها تو تک ستارمی

 

دنیا ی جالبی دارم ، وقتی که تو کنارمی

 

محبت و ارزونی ،چشمای نازت میکنم

 

حتی اگه لازم بشه ،جون و فداتون میکنم

 

میون غصه های من ،یاد نگاهت روشنه

 

تاریکی شبای من ،با اسم تو برق می زنه

 

من و توی قصه ی شب ، به اسم عشق صدابکن

 

اگه یه وقت دیر اومدم ، یه بار دیگه صدا بکن

 

گفته بودی که میمونی ، خودم تو رو قبول دارم

 

امروز میای به دیدنم ، یا باز روزاروبشمرم؟

 

خط کشیدم تودفترم ، رو خاطرات اون روزا

 

از روز اول دل میگه ، دهم مهر سالگردما

 

خاطره ی اومدنت ، روز دهم بود حالا من

 

خاطره ی هم ندارم ، از وقت اومدن به قبل

 

دفتر خاطرات قبل ، آتیش زدم به حرمتت

 

گفتم همون روز یادته ، که غر زدی باز به سرم

 

من و تو و ستاره ها ، قصه ی جالبی میشه

 

آخه ببین عسل باید ، فقط برای من باشه

 

عسل ببین قصه ی ما ، باید تهش خنده باشه

 

تو قول دادی وقتی میای ، حرف غم و بازنیاری

 

شرطی که بستیم یادته ، تا ته این قصه بریم؟

 

گفتی کنارم میمونی ، تا آخر قصه و شعر

 

ترانه های من ببین با رفتنت تموم میشه 

 

نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1392| ساعت 22:12| توسط طاها| |

نیستی تا که بگم برات از غصه های تو دلم

تا شاید آروم بگیرن این دردای توی تنم

شاید بمیرم این شبا توحسرت صدای تو

شاید نشه بیام دیگه اون طرفا دیدن تو

من توی این واژه ی عشق شاید بمونم تا ابد

شاید که این قصه دیگه پایان نگیره تا ابد

نیستی برات بگم بازم از شعرای یواشکی

حرف سکوت و پس نیار...دوستت دارم یواشکی

نگو که تلخه قصه مون اگه باشی شیرین میشه

من و تو و ستاره ها عجب شبی امشب میشه

مال منی یه قول بده بمونی تا تهش برام

می نویسم تا آخرش هرچی بشه باهات میام

مردنمم کنسل میشه اگه بخوای تو بمونی

اینقد برات قصه میگم که هرگز از پیشم نری

بال و پرم دادی آخه وقتی که اومدی پیشم

کنار من بمون تا ما باهم دیگه پر بزنیم

امیدم وبسته بودم به چشمای ناز شما

خب شما مهربون بودی عاشق شدم دیگه حالا

قول دادی پیشم بمونی تا آخر قصه عشق

قصه ی من قصه ی تو آخر قصه مون ماییم

باید یه شرطی بزاریم قصه بشه شادی عشق

عهد من و یادت میاد گفتم چشام به نامت

چشمام که قابل ندارن جونم فدای راحت

خیال موندن ندارم خوابم گرفته بازم

دلم میخواد بازم بگم اما چشامو بستم

ساعت شده یازده شب اما هنوز بی خوابم

نگا بکن دلم میگه انگار تورو کم دارم

محبت و یادم دادی گفتی عزیز جونی

حالا می خوای کجا بری اینقدر که مهربونی

نزار من و تو رویاهام قصه مو نیمه کاره

باید بمونی تا بگم شعرامو تا به آخر

باید کتاب عشقمون پخش بشه توی عالم

 

 

 

love-photo-10[1].jpg

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1392| ساعت 23:23| توسط طاها| |

هنوز هم انتظار و انتظار

و قصه ی که پایانی نخواهد داشت

زندگی جاریست مثل رودخانه ی پشت آن کوه....

روزگار میگزرد و عمر ما طی می شود

و هنوز معنای زندگی برای من بی معناست

خیال بودن یا نبودن تو....

عشق است یا جنون بودن است یا نبودن

اصلا درک من مشکل دارد

خودم هم مشکل دارم

نمیفهمم این زندگی واقعا زنده بودن است

زنده گانی است یا زنده مانی

شاید دنیای بودن مشکل دارد

دنیایی که هرگز به کامم نبود

ساز مخالف یعنی درد

دنیا با درد با من ساز مخالف زد

هنوزساز دنیا ساز درد است

انتظار من برای آمدن تو.....

تو یعنی تو من هم یعنی من

و درد هم یعنی این تو

نبودت دوری ات درد من توست

این تو باید ما شود

دنیای من دنیای دلواپسی هاست

و دنیای عشق من در خیال بودن تو

یعنی شور و نشاط پس بمان

انتظار قشنگی است برای خیال رسیدن به تو

و شیرین است رویای بودنت

انتظار میکشم باز هم برای ما شدن

 

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1392| ساعت 19:48| توسط طاها| |

خیلی دوست دارم بدونم که شبا چه طور میخوابی

 

رویاهای تو شیرینه یا مثه خودم تو دردی

 

خیلی دوست دارم بدونم شبا تو فکر چی هستی

 

من نگاهم توی شبها به همون عکس که دادی

!

خیلی دوست دارم بدونم توخودت چه فکری داری

 

مثه من عاشق میمونی یا تو هم فکر فراری

!

خیلی دوست دارم بدونم من نباشم سخته بودن

 

یا که هیچ فرقی نداره راحتی با این نبودن

 

دوست دارم اینو بدونم هنوزم عشق و میفهمی

 

هنوزم هستی به یاد اون کسی که عاشقت بود

 

یا هنوزم مثه اونروز یه کمی با این یه کم اون

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1392| ساعت 19:28| توسط طاها| |

نگا کن صدای همه بی صداست

 

نگا کن محبت تو این خونه نیست

 

همه گرگن و زندگی  بی صداست

 

ببین آرزوهای این قلبها

 

توی دل نشسته توی سینه هاست

 

ببین سایه ی ظلمت آسمون

 

دوباره چه جوری روی قلب ماست

 

همیشه سکوت دلم گریه بود

 

نگاه خدا روی دل بسته بود

 

هنوزم سکوت من بی نوا

 

برای نگاه دلی ساده بود

 

همه گرگن و حس من آسمون

 

همه خنجراز پشت بستندو حیف

 

همین جا ببین سهم من گریه بود

 

توی حسرت بودن یک نفر

 

هنوزم دوباره ببین آسمون

 

ببین سهم قلب من بی قرار

 

تو دنیای تاریک تو درد بود

 

تواین قصه ی خسته ی آرزو

 

سکوت و یه کم اعتمادم نبود

 

نفهمیدم این قصه رفت تا کجا

 

فقط مینویسم که سهمم چه شد

 

تود دنیای تاریک این واژه ها

 

ببین سهم قلبم فقط غصه بود

 

توی قصه ی بودن یک نفر

 

فقط سهم من هم سکوت تو بود

 

فقط من نمیبخشم اون کس که زد....

 

همون خنجری رو که از پشت بسته بود

 

توی بازی تو زیر آسمون

 

بگم سهم من درد و یک قصه بود

 

بگم سهم من از همین قصه ها....

 

فقط بودن یه کمی غصه بود ...

نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1392| ساعت 21:57| توسط طاها| |

تو این روزا همیشه توی این خونم

 

هنوزم هیچکس اینجا کنارم نیست

 

من اینجا دارم از حسرت تموم میشم

 

ولی اونجا خدا هم فکر این دل نیست

 

نشسته داره میخنده  به این دردا

 

میدونم لحظه ی ، همدرد این دل نیست

 

میگن گفتن خدا تو آسمونا هست

 

اگه حتی برم بالا توی ابرا

 

میدونم که میگن روی زمین ها هست

 

من اون بالا رو هم حتی یه بار دیدم

 

میدونم که خدا تو آسمون هم نیست

 

همش میره یه جایی دور تر از من

 

میگن گفتن خدا تو قلب آدمهاست

 

ولی تو قلب من جز درد چیزی نیست .

 

 

نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1392| ساعت 22:36| توسط طاها| |

یه مسافر یه غریبه با یه دنیا دلهره

 

یه غریبه یا یه عاشق شایدم یه دیوونه

 

یه دل خون یه ترانه با یه دنیا آرزو

 

با یه قلب خسته از عشق ،با یه کوه آرزو

 

یه غریبه یه ستاره با یه قصه ی پر از درد

 

یه غریبه با یه دفتر ،پره از شعرای خسته

 

یه ترا نه با یه حسرت ، با یه عمری انتظاره

 

یه دیوونه توی دنیا توی یه دنیا ی بی عشق

 

یه ترانه که همیشه میگه از دردای قصه اش

 

یه دل خون و اسیره تو یه گوشه ی اینجا

 

یه کسی که توی قصه اش ، دیگه خسته شد ازینجا

 

یه فرشته توی قصه که میگفته آرزوش بود

 

یه نفر میخواست نفهمه که تموم عشق دروغ بود

 

یه نفر نوشته اینجا ، قصه از اول دروغ بود.

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1392| ساعت 19:11| توسط طاها| |

ومن غرق در خیالی مبهم

 

باران به شیشه خورد

 

سکوت شب را شکست تا انتهای وجود

 

خلوت احساس عاشقانه ام را بر هم زد

 

و من نگاهی به شیشه ،و لبخندی بارانی

 

و چقدر زیباست قطره ی باران

 

روی شیشه ی اتاق خاطره ها

 

ومن ترانه ی عشق سر دادم

 

چه نوایی چه شور شوری ....

 

چه شوری چه بارانی

 

  آسمان عشق بازی می کند

 

هم پای باران در تبسمی شیرین

 

نوای  هایو  هوی  آسمان

 

و صدایی نه چندان خشمگین

 

خشم نیست ، غرش نیست

 

صدا  ، صدای عشق آسمان است

 

و باز دستانم را زیر باران میگیرم

 

و می خوانم دعای استجابت را .

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر 1392| ساعت 21:15| توسط طاها| |

شعرامو من خونده بودم به یادتو مونده بودم

 

 تو حسرت نگاه تو مونده بودم خسته بودم

 

گوهر عشق و به خودش هدیه دادم

 

همون که گفته بود میخواد عشق و نشونمون بده

 

بگه برین تو آسمون رویاهارو معنی بده

 

کوه و دیدی رفته بودم روی سرش تا اون بالا

 

خواستم به ماه چیزی بگم اما بازم رفت اون بالا

 

خستگی من و بزار به پای غصه های شب

 

تنها نشستم و دیگه قصه نمیگم واسه شب

 

آسمون و هم صحبت غمهای این دل میکنم

 

وقتی میخوابم تو اتاق دل و به اونجا میسپارم

 

دلم کوچیکه ولی من عشق و به تو یاد نمیدم

 

میری و هروقت اومدی تعنه به این دل میزنی

 

بلد شدی فقط بیای  هربار دلم رو بشکنی

 

منتظرت مونده بودم از تو فقط خونده بودم

 

رفته بودی کجا آخه اینجاشو ننوشته بودم

 

حرف زدنای الکی دعواهای یواشکی

 

دوستت دارم یه کم ولی نری به یه کسی بگی

 

خوندن و موندن واسه اون همونی که نمونده بود

 

همون که روی حرف من حرف جدید آورده بود

 

گفته بودی سنگه دلم اما نه خب به من میاد.....

 

سکوت شب توی دلم واژه ی احساس و می خواد

 

حس من و بلد نشو رو حرف من حرفی نیار

 

نگو دلت با اون نبود عشق و نشونمون نداد

 

فکر من و خونده بودی رو حرف من مونده بودی

 

اینجاشو هم می خوام بگم دلم رو نشکونده بودی

 

گفته بودم همون یه شب ماه و نشون من بده

 

سر زده اومدم ولی خواب و بهونه کن نده

 

مثه همون قدیما که نیمه شبا حرف میزدیم

 

خستگی من و تو و آسمون و یادم نده

 

کجاش نوشتم بی تو من یه روزی آواره میشم

 

عسل فقط اینو بدون من بی تو دیوونه میشم

 

قصه شو من نوشتم و اینجا یه بی چاره میشم

 

مردن و تو یادم بده بعد نبودنت آخه

 

بلد باشم که بهتره تا اینکه اون یادم بده

 

مثه همون شب که خدا تو گوشمون میگفت بیاین

 

همونجایی که دلت و سپرده بودی به خدا

 

همون جا من مونده  بودم رو حرف اون مونده بودم

 

گفتم باید بریم دیگه قصه ی مرگ و بلدم

 

گریه نشو دوستت دارم اینو همینجا میزارم

 

یه یادگاری واسه تو کبوترارو پر نده

 

منتظرم نمونده بود شعراموهم نخونده بود

 

شاید خوشش نمیومد که خط قرمز زده بود

 

پشیمونی گریه داره حسرت آسمون من گریه توست

 

گریه نشو... من نمیرم حرف دل من آسونه

 

اگه یه کم بد حرف زدم خب دل من خیلی پره

 

اینجاشو ننوشته بودم که بعضی وقتا بی خودم

 

توی خودم دردی دارم که به کسی من نمیگم

 

درد من و فقط خدا گفته اونم یواشکی

 

فرشته گفته بود به اون شاید برم پیشش کمی

 

سکوت درد و انتظار واژه دوست داشتنته

 

خدا میدونه درد من از تو کدوم ستاره بود

 

میون واژه های خیس یاسای سرخ و برندار

 

مال منه گریه کنم یه کم تا قلبت درد بیاد؟

 

خسته شدم از این همه حرف زدنای الکی

 

یکی بیاد بگه برو بمیرو اینقدر اشک نریز

 

یه کم دیگه مینویسم از توی این دل خراب

 

عسل ببین اشکای من اینجا شده مثل سراب

 

درد من و بلد بودی پس تو نگفتی خب چرا ؟

 

حرف من و گوش نمیده فرشته رفته باز پیشش

 

گفته به اونم که عسل درد اونم... فلان بوده

 

فرشته قهرم دیگه من با اینکه گفته بود خدا

 

قهر بکنی میره دیگه تموم کل ماجرا....

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1392| ساعت 14:38| توسط طاها| |

همین که اومدی ببین...

 

 آسمون شب دلم پراز محبت تو شد

 

خدایی هرچی گفتی هم ، از رو صداقت توبود

 

محبت من کم اومد ،مقابل عشق شما

 

محبت من و نزار، به پای ساده بودنم

 

یه عالمه عاشقتم ، خدایی مهربون بودم

 

وقتی نگاه تورو من ، تو قاب دل جا میکنم

 

دلم یه شعری و میگه،  که من ،تحمل نکنم

 

تو قصه ی عاشقیمون ،حرف دل و بزن فقط

 

نزار بمون بغضی که ، یه عمریه تو سینه هست

 

حرف دل و باید بگی ، حتی اگه بخوای بری

 

من میدونم محبتت، تموم نمیشه عاشقی...

 

واژه ی شعرا کم ، میاد ترانه هام به سر میاد

 

اول خط عاشقی، چشمای من خوابش میاد

 

دستم نمینویسه من، وقتی چشات یادم میاد

 

به حرمت نگاه تو، یک دقیقه سکوت کنم...

 

ببین عسل ...فقط دارم برای تو قصه میگم

 

ترانه ی بارونی رو، به یاد تو می نویسم

 

عسل ببین خدای ما مهربونه ، بارون عشق داره میاد

 

خاطر تون مونده هنوز ، اون روز اول یادته

 

بارون عشق میومد و، حرفای عاشقونمون

 

عسل ببین بارون میاد ، من و تو اینجا خیس شدیم

 

به خاطر من اومدی ، دوستت دارم دیگه نرو

 

بزار دوتایی خیس بشیم ، تو بارون خاطره ها

 

فصل من و تو رو ببین ، دهم مهرسالگرد ما...

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1392| ساعت 22:38| توسط طاها| |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست

?

فال حافظ - تشريفات - گويا آي تي - تک تمپ - فور باکس | قالب وبلاگ - گرافيک - وبلاگ