شعر و سکوت این تنهایی

درون من نمانده است  

هنوز حس بودنی  

نه دل درون من و نه  دوباره حس ماندنی  

نبوده ام چنین و چند  

دراین سکوت ماندنی  

هنوز هم خیال من خیال غصه است و بس  

دوباره امدم ببین  

به این دیار بودنی  

دراین خیال مانده ام هنوز شهر خواندنی  

سرودن ترانه ام به یاد  این قصه و هیچ.......

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر ۱۳۹۴| ساعت 20:30| توسط طاها| |

پس از رسیدن یک تماس تلفنی برای یک عمل جراحی اورژانسی، پزشک با عجله راهی بیمارستان شد.
او پس از اینکه جواب تلفن را داد، بلافاصله لباس‌هایش را عوض کرد و مستقیم وارد بخش جراحی شد.
او پدر پسر را دید که در راهرو می‌رفت و می‌آمد و منتظر دکتر بود.
به محض دیدن دکتر، پدر داد زد:

“چرا اینقدر طول کشید تا بیایی؟ مگر نمی‌دانی زندگی پسر من در خطر است؟
مگر تو احساس مسئولیت نداری؟”
پزشک لبخندی زد و گفت:

“متأسفم، من در بیمارستان نبودم و پس از دریافت تماس تلفنی،هرچه سریعتر خودم را رساندم، و اکنون امیدوارم شما آرام باشید تا من بتوانم کارم را انجام دهم.”
پدر با عصبانیت گفت:

“آرام باشم؟! اگر پسر خودت همین حالا توی همین اتاق بود آیا تو می‌توانستی آرام بگیری؟
اگر پسر خودت همین حالا می‌مرد چکار می‌کردی؟”
پزشک دوباره لبخندی زد و پاسخ داد:

“من جوابی را که در کتاب مقدس گفته شده می‌گویم:
«از خاک آمده‌ایم و به خاک باز می‌گردیم» شفادهنده یکی از اسم‌های خداوند است، پزشک نمی‌تواند عمر را افزایش دهد.
برو و برای پسرت از خدا شفاعت بخواه. ما بهترین کارمان را انجام می‌دهیم به لطف و منت خدا.”
پدر زمزمه کرد:

“نصیحت کردن دیگران وقتی خودمان در شرایط آنان نیستیم آسان است.”
عمل جراحی چند ساعت طول کشید و بعد پزشک از اتاق عمل با خوشحالی بیرون آمد:
 “خدا را شکر! پسر شما نجات پیدا کرد.”
و بدون اینکه منتظر جواب پدر شود، با عجله و درحالیکه بیمارستان را ترک می‌کرد گفت:
“اگر شما سؤالی دارید، از پرستار بپرسید.”
پدر با دیدن پرستاری که چند لحظه پس از ترک پزشک دید گفت:

“چرا او اینقدر متکبر است؟ نمی‌توانست چند دقیقه صبر کند تا من در مورد وضعیت پسرم ازش سؤال کنم؟”
پرستار درحالیکه اشک از چشمانش جاری بود پاسخ داد:

“پسرش دیروز در یک حادثه‌ی رانندگی مرد.وقتی ما با او برای عمل جراحی پسر تو تماس گرفتیم، او در مراسم تدفین بود،
 و اکنون که او جان پسر تو را نجات داد، با عجله اینجا را ترک کرد تا مراسم خاکسپاری پسرش را به اتمام برساند.”
هرگز کسی را قضاوت نکنید! چون شما هرگز نمی‌دانید زندگی آنان چگونه است
 و چه بر آنان می‌گذرد یا آنان در چه شرایطی هستند…

 

برگرفته شده از آدرس http://adabiat3.blogfa.com/

نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند ۱۳۹۲| ساعت 20:29| توسط طاها| |

ببین عکسامون و اینجا میزارم 

         نگاه تو هنوزم تو نگامه

هنوزم باورش سخته که نیستی

نمیدونی چه جوری گریه دارم

غم تنهایی بغض من و تو

نگاه تو چه معصومانه وناز

ببین عکساتو من اینجا میزارم

فقط برگرد نرو بی تو نمیخوام

نمیخوام عکسای چشماتو بی تو

توکه نیستی ببین این عکسا درده

فقط با دیدن چشمای نازت

ببین هر شب چشای من چه سرده

ببین من خاطرت واسم عزیزه

ببین عکسات و من اینجا میزارم

تو این دفتر کنار یاس دیروز

ولی این قصه ی من از یه درده

نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند ۱۳۹۲| ساعت 20:16| توسط طاها| |

آسمون بهش بگو که حال اون خیلی خرابه

 

بگو قلب خسته ی اون دیگه داغون و شکسته اس

 

نمیخوام ازم بپرسی که چرا اینارو میگم

  

تو فقط بگو که عشقت دیگه میره و همین بس

 

بگو قلب اون شکسته بگو خاطرت عزیزه

 

بگو نامه رو بخون و بگو شایدم بمیره

 

بگو قصه ی دل اون پره از عشق و جنون بود

 

بگو حسرت نگاهش واسه یکبار چشماتون بود

 

آسمون بگو به بانو شاید این دنیا نفهمید

 

عشقی و که کاشته بودم حرف این دل و نفهمید

 

میدونم که گریه داری خودمم پرم از این درد

 

نگو راحته ولی من خودمم یه غصه دارم

 

آسمون بگو که حالش داغونه خیلی خرابه

 

بگو از گریه شبها شب حسرت و جدایی

 

بگو دردی و که داره فقط ابر خسته فهمید

 

بگو یک شب توی بارون نامه رو برات نوشته

 

خط بارونی قشنگه بگو اون عشق و نوشته

 

میدونم اینا که گفتم شایدم اصلا نفهمی

 

ولی تو بگو به بانو خودش اینارو می فهمه

 

ببین آسمون دوباره ابراتون گریه دارن باز

 

بزار این نامه تموم شه بعد ببار دوباره اینبار

 

تو بگو ستاره گفته واسه یکبار یه نگا کن

 

بگو بغض گریه هاتو واسه ستاره وا کن

 

بگو گفت و رفت از اینجا گفت که عکساتو نبردم

 

دادمش به اون ستاره همونی که عشقتون بود

 

بگو مدیونی اگر که قطره ی اشکی بریزی

 

نمیخوام کسی بفهمه که دلت گلایه داره

 

هرچی آسمون میخونه نامه ی منه ولی تو

 

تو خودت بگو که شاید یه روزی بازم بخونی

 

شعری و که گفته بودی واسه موندنم می خونی

 

بگو تو به ابر خسته بگو که نا مه تموم شد

 

میتونی تا نامه ی بعد واسمون بارون بباری

 


برچسب‌ها: عاشقانه های من, قصه ی بودن و نبودن, یکی بود تو آسمونا یکی بود روی زمین
نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۲| ساعت 12:31| توسط طاها| |

میون آسمون شب ،تنها تو تک ستارمی

 

دنیا ی جالبی دارم ، وقتی که تو کنارمی

 

محبت و ارزونی ،چشمای نازت میکنم

 

حتی اگه لازم بشه ،جون و فداتون میکنم

 

میون غصه های من ،یاد نگاهت روشنه

 

تاریکی شبای من ،با اسم تو برق می زنه

 

من و توی قصه ی شب ، به اسم عشق صدابکن

 

اگه یه وقت دیر اومدم ، یه بار دیگه صدا بکن

 

گفته بودی که میمونی ، خودم تو رو قبول دارم

 

امروز میای به دیدنم ، یا باز روزاروبشمرم؟

 

خط کشیدم تودفترم ، رو خاطرات اون روزا

 

از روز اول دل میگه ، دهم مهر سالگردما

 

خاطره ی اومدنت ، روز دهم بود حالا من

 

خاطره ی هم ندارم ، از وقت اومدن به قبل

 

دفتر خاطرات قبل ، آتیش زدم به حرمتت

 

گفتم همون روز یادته ، که غر زدی باز به سرم

 

من و تو و ستاره ها ، قصه ی جالبی میشه

 

آخه ببین عسل باید ، فقط برای من باشه

 

عسل ببین قصه ی ما ، باید تهش خنده باشه

 

تو قول دادی وقتی میای ، حرف غم و بازنیاری

 

شرطی که بستیم یادته ، تا ته این قصه بریم؟

 

گفتی کنارم میمونی ، تا آخر قصه و شعر

 

ترانه های من ببین با رفتنت تموم میشه 

 

نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن ۱۳۹۲| ساعت 22:12| توسط طاها| |

نیستی تا که بگم برات از غصه های تو دلم

تا شاید آروم بگیرن این دردای توی تنم

شاید بمیرم این شبا توحسرت صدای تو

شاید نشه بیام دیگه اون طرفا دیدن تو

من توی این واژه ی عشق شاید بمونم تا ابد

شاید که این قصه دیگه پایان نگیره تا ابد

نیستی برات بگم بازم از شعرای یواشکی

حرف سکوت و پس نیار...دوستت دارم یواشکی

نگو که تلخه قصه مون اگه باشی شیرین میشه

من و تو و ستاره ها عجب شبی امشب میشه

مال منی یه قول بده بمونی تا تهش برام

می نویسم تا آخرش هرچی بشه باهات میام

مردنمم کنسل میشه اگه بخوای تو بمونی

اینقد برات قصه میگم که هرگز از پیشم نری

بال و پرم دادی آخه وقتی که اومدی پیشم

کنار من بمون تا ما باهم دیگه پر بزنیم

امیدم وبسته بودم به چشمای ناز شما

خب شما مهربون بودی عاشق شدم دیگه حالا

قول دادی پیشم بمونی تا آخر قصه عشق

قصه ی من قصه ی تو آخر قصه مون ماییم

باید یه شرطی بزاریم قصه بشه شادی عشق

عهد من و یادت میاد گفتم چشام به نامت

چشمام که قابل ندارن جونم فدای راحت

خیال موندن ندارم خوابم گرفته بازم

دلم میخواد بازم بگم اما چشامو بستم

ساعت شده یازده شب اما هنوز بی خوابم

نگا بکن دلم میگه انگار تورو کم دارم

محبت و یادم دادی گفتی عزیز جونی

حالا می خوای کجا بری اینقدر که مهربونی

نزار من و تو رویاهام قصه مو نیمه کاره

باید بمونی تا بگم شعرامو تا به آخر

باید کتاب عشقمون پخش بشه توی عالم

 

 

 

love-photo-10[1].jpg

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۲| ساعت 23:23| توسط طاها| |

هنوز هم انتظار و انتظار

و قصه ی که پایانی نخواهد داشت

زندگی جاریست مثل رودخانه ی پشت آن کوه....

روزگار میگزرد و عمر ما طی می شود

و هنوز معنای زندگی برای من بی معناست

خیال بودن یا نبودن تو....

عشق است یا جنون بودن است یا نبودن

اصلا درک من مشکل دارد

خودم هم مشکل دارم

نمیفهمم این زندگی واقعا زنده بودن است

زنده گانی است یا زنده مانی

شاید دنیای بودن مشکل دارد

دنیایی که هرگز به کامم نبود

ساز مخالف یعنی درد

دنیا با درد با من ساز مخالف زد

هنوزساز دنیا ساز درد است

انتظار من برای آمدن تو.....

تو یعنی تو من هم یعنی من

و درد هم یعنی این تو

نبودت دوری ات درد من توست

این تو باید ما شود

دنیای من دنیای دلواپسی هاست

و دنیای عشق من در خیال بودن تو

یعنی شور و نشاط پس بمان

انتظار قشنگی است برای خیال رسیدن به تو

و شیرین است رویای بودنت

انتظار میکشم باز هم برای ما شدن

 

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۲| ساعت 19:48| توسط طاها| |

خیلی دوست دارم بدونم که شبا چه طور میخوابی

 

رویاهای تو شیرینه یا مثه خودم تو دردی

 

خیلی دوست دارم بدونم شبا تو فکر چی هستی

 

من نگاهم توی شبها به همون عکس که دادی

!

خیلی دوست دارم بدونم توخودت چه فکری داری

 

مثه من عاشق میمونی یا تو هم فکر فراری

!

خیلی دوست دارم بدونم من نباشم سخته بودن

 

یا که هیچ فرقی نداره راحتی با این نبودن

 

دوست دارم اینو بدونم هنوزم عشق و میفهمی

 

هنوزم هستی به یاد اون کسی که عاشقت بود

 

یا هنوزم مثه اونروز یه کمی با این یه کم اون

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۲| ساعت 19:28| توسط طاها| |

نگا کن صدای همه بی صداست

 

نگا کن محبت تو این خونه نیست

 

همه گرگن و زندگی  بی صداست

 

ببین آرزوهای این قلبها

 

توی دل نشسته توی سینه هاست

 

ببین سایه ی ظلمت آسمون

 

دوباره چه جوری روی قلب ماست

 

همیشه سکوت دلم گریه بود

 

نگاه خدا روی دل بسته بود

 

هنوزم سکوت من بی نوا

 

برای نگاه دلی ساده بود

 

همه گرگن و حس من آسمون

 

همه خنجراز پشت بستندو حیف

 

همین جا ببین سهم من گریه بود

 

توی حسرت بودن یک نفر

 

هنوزم دوباره ببین آسمون

 

ببین سهم قلب من بی قرار

 

تو دنیای تاریک تو درد بود

 

تواین قصه ی خسته ی آرزو

 

سکوت و یه کم اعتمادم نبود

 

نفهمیدم این قصه رفت تا کجا

 

فقط مینویسم که سهمم چه شد

 

تود دنیای تاریک این واژه ها

 

ببین سهم قلبم فقط غصه بود

 

توی قصه ی بودن یک نفر

 

فقط سهم من هم سکوت تو بود

 

فقط من نمیبخشم اون کس که زد....

 

همون خنجری رو که از پشت بسته بود

 

توی بازی تو زیر آسمون

 

بگم سهم من درد و یک قصه بود

 

بگم سهم من از همین قصه ها....

 

فقط بودن یه کمی غصه بود ...

نوشته شده در شنبه چهاردهم دی ۱۳۹۲| ساعت 21:57| توسط طاها| |

تو این روزا همیشه توی این خونم

 

هنوزم هیچکس اینجا کنارم نیست

 

من اینجا دارم از حسرت تموم میشم

 

ولی اونجا خدا هم فکر این دل نیست

 

نشسته داره میخنده  به این دردا

 

میدونم لحظه ی ، همدرد این دل نیست

 

میگن گفتن خدا تو آسمونا هست

 

اگه حتی برم بالا توی ابرا

 

میدونم که میگن روی زمین ها هست

 

من اون بالا رو هم حتی یه بار دیدم

 

میدونم که خدا تو آسمون هم نیست

 

همش میره یه جایی دور تر از من

 

میگن گفتن خدا تو قلب آدمهاست

 

ولی تو قلب من جز درد چیزی نیست .

 

 

نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی ۱۳۹۲| ساعت 22:36| توسط طاها| |

یه مسافر یه غریبه با یه دنیا دلهره

 

یه غریبه یا یه عاشق شایدم یه دیوونه

 

یه دل خون یه ترانه با یه دنیا آرزو

 

با یه قلب خسته از عشق ،با یه کوه آرزو

 

یه غریبه یه ستاره با یه قصه ی پر از درد

 

یه غریبه با یه دفتر ،پره از شعرای خسته

 

یه ترا نه با یه حسرت ، با یه عمری انتظاره

 

یه دیوونه توی دنیا توی یه دنیا ی بی عشق

 

یه ترانه که همیشه میگه از دردای قصه اش

 

یه دل خون و اسیره تو یه گوشه ی اینجا

 

یه کسی که توی قصه اش ، دیگه خسته شد ازینجا

 

یه فرشته توی قصه که میگفته آرزوش بود

 

یه نفر میخواست نفهمه که تموم عشق دروغ بود

 

یه نفر نوشته اینجا ، قصه از اول دروغ بود.

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه دوم دی ۱۳۹۲| ساعت 19:11| توسط طاها| |

ومن غرق در خیالی مبهم

 

باران به شیشه خورد

 

سکوت شب را شکست تا انتهای وجود

 

خلوت احساس عاشقانه ام را بر هم زد

 

و من نگاهی به شیشه ،و لبخندی بارانی

 

و چقدر زیباست قطره ی باران

 

روی شیشه ی اتاق خاطره ها

 

ومن ترانه ی عشق سر دادم

 

چه نوایی چه شور شوری ....

 

چه شوری چه بارانی

 

  آسمان عشق بازی می کند

 

هم پای باران در تبسمی شیرین

 

نوای  هایو  هوی  آسمان

 

و صدایی نه چندان خشمگین

 

خشم نیست ، غرش نیست

 

صدا  ، صدای عشق آسمان است

 

و باز دستانم را زیر باران میگیرم

 

و می خوانم دعای استجابت را .

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر ۱۳۹۲| ساعت 21:15| توسط طاها| |

شعرامو من خونده بودم به یادتو مونده بودم

 

 تو حسرت نگاه تو مونده بودم خسته بودم

 

گوهر عشق و به خودش هدیه دادم

 

همون که گفته بود میخواد عشق و نشونمون بده

 

بگه برین تو آسمون رویاهارو معنی بده

 

کوه و دیدی رفته بودم روی سرش تا اون بالا

 

خواستم به ماه چیزی بگم اما بازم رفت اون بالا

 

خستگی من و بزار به پای غصه های شب

 

تنها نشستم و دیگه قصه نمیگم واسه شب

 

آسمون و هم صحبت غمهای این دل میکنم

 

وقتی میخوابم تو اتاق دل و به اونجا میسپارم

 

دلم کوچیکه ولی من عشق و به تو یاد نمیدم

 

میری و هروقت اومدی تعنه به این دل میزنی

 

بلد شدی فقط بیای  هربار دلم رو بشکنی

 

منتظرت مونده بودم از تو فقط خونده بودم

 

رفته بودی کجا آخه اینجاشو ننوشته بودم

 

حرف زدنای الکی دعواهای یواشکی

 

دوستت دارم یه کم ولی نری به یه کسی بگی

 

خوندن و موندن واسه اون همونی که نمونده بود

 

همون که روی حرف من حرف جدید آورده بود

 

گفته بودی سنگه دلم اما نه خب به من میاد.....

 

سکوت شب توی دلم واژه ی احساس و می خواد

 

حس من و بلد نشو رو حرف من حرفی نیار

 

نگو دلت با اون نبود عشق و نشونمون نداد

 

فکر من و خونده بودی رو حرف من مونده بودی

 

اینجاشو هم می خوام بگم دلم رو نشکونده بودی

 

گفته بودم همون یه شب ماه و نشون من بده

 

سر زده اومدم ولی خواب و بهونه کن نده

 

مثه همون قدیما که نیمه شبا حرف میزدیم

 

خستگی من و تو و آسمون و یادم نده

 

کجاش نوشتم بی تو من یه روزی آواره میشم

 

عسل فقط اینو بدون من بی تو دیوونه میشم

 

قصه شو من نوشتم و اینجا یه بی چاره میشم

 

مردن و تو یادم بده بعد نبودنت آخه

 

بلد باشم که بهتره تا اینکه اون یادم بده

 

مثه همون شب که خدا تو گوشمون میگفت بیاین

 

همونجایی که دلت و سپرده بودی به خدا

 

همون جا من مونده  بودم رو حرف اون مونده بودم

 

گفتم باید بریم دیگه قصه ی مرگ و بلدم

 

گریه نشو دوستت دارم اینو همینجا میزارم

 

یه یادگاری واسه تو کبوترارو پر نده

 

منتظرم نمونده بود شعراموهم نخونده بود

 

شاید خوشش نمیومد که خط قرمز زده بود

 

پشیمونی گریه داره حسرت آسمون من گریه توست

 

گریه نشو... من نمیرم حرف دل من آسونه

 

اگه یه کم بد حرف زدم خب دل من خیلی پره

 

اینجاشو ننوشته بودم که بعضی وقتا بی خودم

 

توی خودم دردی دارم که به کسی من نمیگم

 

درد من و فقط خدا گفته اونم یواشکی

 

فرشته گفته بود به اون شاید برم پیشش کمی

 

سکوت درد و انتظار واژه دوست داشتنته

 

خدا میدونه درد من از تو کدوم ستاره بود

 

میون واژه های خیس یاسای سرخ و برندار

 

مال منه گریه کنم یه کم تا قلبت درد بیاد؟

 

خسته شدم از این همه حرف زدنای الکی

 

یکی بیاد بگه برو بمیرو اینقدر اشک نریز

 

یه کم دیگه مینویسم از توی این دل خراب

 

عسل ببین اشکای من اینجا شده مثل سراب

 

درد من و بلد بودی پس تو نگفتی خب چرا ؟

 

حرف من و گوش نمیده فرشته رفته باز پیشش

 

گفته به اونم که عسل درد اونم... فلان بوده

 

فرشته قهرم دیگه من با اینکه گفته بود خدا

 

قهر بکنی میره دیگه تموم کل ماجرا....

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۲| ساعت 14:38| توسط طاها| |

همین که اومدی ببین...

 

 آسمون شب دلم پراز محبت تو شد

 

خدایی هرچی گفتی هم ، از رو صداقت توبود

 

محبت من کم اومد ،مقابل عشق شما

 

محبت من و نزار، به پای ساده بودنم

 

یه عالمه عاشقتم ، خدایی مهربون بودم

 

وقتی نگاه تورو من ، تو قاب دل جا میکنم

 

دلم یه شعری و میگه،  که من ،تحمل نکنم

 

تو قصه ی عاشقیمون ،حرف دل و بزن فقط

 

نزار بمون بغضی که ، یه عمریه تو سینه هست

 

حرف دل و باید بگی ، حتی اگه بخوای بری

 

من میدونم محبتت، تموم نمیشه عاشقی...

 

واژه ی شعرا کم ، میاد ترانه هام به سر میاد

 

اول خط عاشقی، چشمای من خوابش میاد

 

دستم نمینویسه من، وقتی چشات یادم میاد

 

به حرمت نگاه تو، یک دقیقه سکوت کنم...

 

ببین عسل ...فقط دارم برای تو قصه میگم

 

ترانه ی بارونی رو، به یاد تو می نویسم

 

عسل ببین خدای ما مهربونه ، بارون عشق داره میاد

 

خاطر تون مونده هنوز ، اون روز اول یادته

 

بارون عشق میومد و، حرفای عاشقونمون

 

عسل ببین بارون میاد ، من و تو اینجا خیس شدیم

 

به خاطر من اومدی ، دوستت دارم دیگه نرو

 

بزار دوتایی خیس بشیم ، تو بارون خاطره ها

 

فصل من و تو رو ببین ، دهم مهرسالگرد ما...

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر ۱۳۹۲| ساعت 22:38| توسط طاها| |

اگه هنوزم دارم از قصه ی عاشقی میگم

 

بخاطر حرمت اون نگاه عاشقونته

 

حرف و حدیث موندنت مونده توی قلب اسیر

 

میون آسمون فقط تو رو دارم روی زمین

 

ببین عسل بخاطرت این قلب من تپش داره

 

اگه تو هم بخوای بری ، مردن من ارزش داره

 

به حرمت اون بارونی که روز اول میومد

 

نزار خرا ب بشه همین شعرایی که از دل اومد

 

من و تو مال هم میشیم آخر قصه مون اینه

 

حتی اگه بخوای بری آخر قصه مردنه

 

با این همه حرف و حدیث ، این قلب من بنام تو

 

عیب نداره حتی اگه دوستم نداری یه کمی

 

قصه ی من  من میدونم ،می رسه آخرش به تو

 

آخه مگه میشه عسل ، از توی این قصه بره

 

من و عسل تو قصه مون کنار هم باید باشیم

 

دستت  و وقتی که دادی آخر قصه رو میگم ......
نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر ۱۳۹۲| ساعت 22:37| توسط طاها| |

خب دیگه شعرم نمیاد

 

جریان عشق و بلدم خب ولی حرفم نمیاد

 

شبا کنار آسمون به انتظارت میشینم

 

آسمون رویای من کنار این در نمیاد

 

دنیای من خلاصه شد تو قصه ی عشق و جنون

 

خودم میدونم که دیگه لیلی من باز نمیاد

 

میون آسمون دل تنها بمونی بهتره

 

از توی حرفای دلت شعری نخونی بهتره

 

تنها نشستم تو اتاق کنار پنجره ببین

 

به انتظار یه سلام ، حیف که ستاره نمیاد

 

خیره میشم به آسمون ابر اومده نمیزاره!

 

میخوام یه حرفی رو بگم خصوصیه خب نمیگم

 

آسمون رویای من شبا کنارم نمیاد

 

به دنیای قصه ی من اونم دیگه هی نمیاد

 

تو جمله ی تنهایی ها شعری نخونی بهتره

 

اگه یه کم سکوت کنی شاید یه قدری سر  تره

 

خودم میدونم و خودش عسل گفته فردا میاد

 

من و به انتظار عشق گذاشته اما آسمون

 

قول داده که همسفر عسل بمونه تا بیاد

 

شعرا و حرفای من و عسل فقط باور داره

 

خودش بهم قول داده که تا آخر این عشق بیاد

 

منتظر محبت رویای آسمون  که هیچ.......!

 

حتی اگه ستاره هم از اون بالا پایین بیاد

 

من میدونم عسل میگفت ،محبتم کم نمیاد!

 

خدای آسمون عشق گفته که قلب اون تکه

 

هرجای ماجرا برم قصه بگم حرفای عشق مقدسه

 

مهتاب شب که شاهده ،یه حرفی زد عسل به من

 

اگه بگم شاید دل تموم عشقا بسوزه !

 

عسل بهم گفته نگو تا آخر عمره زمان

 

شاید خدا گفته بهش که منتظر بمون باهاش

 

خیال من که راحته اما دلم تنگه یه کم

 

تا که بیاد فردا بشه آب میشه نصف عمر من

 

اما اومد گفت آسمون مواظب اونه میاد

 

میگفت که خاطرت براش عزیزه گفت عسل میاد

 

من دیگه شعری ندارم

 

جریان عشق و بلدم خب ولی حرف ندارم

 

احساس من عجیب شده این حس عشق و دوست دارم

 

دوستت دارم عزیزکم

 

 

 

نوشته شده در جمعه هشتم آذر ۱۳۹۲| ساعت 23:7| توسط طاها| |

نمیگم که پیش من باش ، من میگم که ماه من شو

نمیخوام پیشم بمونی ، میخوام این شعرو بخونی

نمیگم دلم گرفته ،چون که خیلی وقته رفته

نمیگم که شب کوتاهه ، قصه ی دارم که ماهه

من میگم که ماه من شو،اول و آخر قصه

اگه حرفم اشتباهه ، یه بار اشتباه من شو

میدونم قصه ی امشب ، توی تاریکی میمونه

نمیخوام بری ازاینجا ، بزا تا قصه بخونیم

یه کمی بگو تو از من ، یه کمی میگم من از تو

اگه اینها اشتباهه ، بزار اشتبا بمونه

بزار این قصه ی عشق و، آخرش با هم بخونیم

کی میگه که اشتباهه ،حرف من حرف یه عاشق

میدونم که سخته درکش ، ولی دنیام اشتباهه

نگو حرف من حدیثه، میدونی کی مینویسه ؟

بزار اینارو بدونن ، همه ی اونا که دیدن

همه ی اونا که بودن ، قصه ی ما رو نخوندن

نمیخوام بگم که این دل ،همه ی حرفاشو گفته

ولی وقتی تو بمونی، حرفی نیست برای قصه

قصه میرسه به اونجا ، که دل من و دل توست

من میخوام که ماه من شی ، بانوی قصه ی من شی.

نوشته شده در شنبه دوم آذر ۱۳۹۲| ساعت 18:48| توسط طاها| |

رشته عشق من و تو کاش مثه یه بادبادک بود

اون موقع عاشقیمون هم تو تموم دنیا تک بود

چی میشد که گلدونامون پر بود از گلای پونه

به هوای چیدن اون نمی رفت کسی ز خونه

چی میشه خواب من و تو به حقیقت بشه تعبیر

چی میشه جدایی ها رو نزاریم به پای تقدیر

نکنه خدا نکرده کسی از ما بی وفا شه

بشینه دعا کنه که کاش از اون یکی جدا شه

نکنه بین دلا و حرفامون فاصله باشه

نکنه دلا همیشه سرد و بی حوصله باشه

رسمه که چی بنویسن واسه آخرای نامه

راستی تو موافقی که من بازم بدم ادامه

عزیزم یه چیز دیگه مهربونیها چه ریزن

اونا که دوستت ندارن چِقّدر واست عزیزن

خب دیگه سپردمت من به دس خدای گلدون

خب مواظب خودت باش بخدا سرده زمستون

کاشکی دنیا واسه یک شب واسه یک شب مال من بود

نگا کردنت به هرکسی به جز من قدغن بود

 

(مریم  حیدرزاده ) 

نوشته شده در جمعه یکم آذر ۱۳۹۲| ساعت 22:17| توسط طاها| |

نگاه کردی به من اما نگاه تو چقدر سرده

نکن اینجوری قلب من بدون تو فقط درده

نگو شاید بری دیگه دلم طاغت نمیاره

تو وقتی پیش من باشی تموم حس من خوبه

نگو دنیای ما حرف تموم حرف من عشقه

نگو روزای دل تنگی فقط دردای ناجوره

نگاه کن تو یه کم بازم از اون چشمای پر مهرت

نگاهی که تو میکردی دیگه انگار حالا سرده

دلم تنگه برای تو تو که دنیای من هستی

کنار من بیا شاید که این احساس و درک کردی

خودت میگفتی این احساس ازاون حسای محجوبه

میدونی عشق من با تو فقط یک قصه ی خوبه

ببین شعرای من اینجا برای چشم ناز توست

خودت بهتر میدونی که تموم حرف من از توست

میخوام مال خودم باشی توی دنیای این احساس

نگو مردن که آسون نیست آخه رفتن برام سخته

میخوام باشی کنار من ولی اینها همش حرفه

خودت گفتی که این احساس میمونه تا ته جاده

میخوای با من بیای یا نه بگو دیگه آخه سخته

عسل بانو ببین چشمام برای تو همش خیسه

خودت گفتی به این دستا سکوت عشق و بنویسه

حالا تنها میخوای قلب وبزاری توی این جمله

نمیگی عشق میمیره تو قلبی که پر از درده

نمیگی واژه گم میشه میون دردای قلبم

خودت بهتر میدونی که دلم دنیایی از درده

ولی با بودنت اینجا دیگه دردی نمیمونه

دیگه احساس دلتنگی تو قلب من نمیمونه

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۲| ساعت 20:3| توسط طاها| |

ببین که این اشکام میریزه دون دونه

صدای این بارون تو خونه پیچیده

ببین که آیینه دل من و خون کرد

یه عمری غمگینم دل من و نشکن

هنوزم این قلبم صدای عشق داره

سکوت این خونه هوای تو داره

ببین که این اشکام چه جوری میریزه

یه عمره بی خوابم نگاه من تاره

بیا که این قلبم بی تو نمیتونه

هوای این خونه بدون تو سرده

میخوام که عاشق شم دوباره تو بارون

میخوای بگم عشق و برای تو مهمون

بیا که برگردیم به قصه ی اول

بگوکه میمونی رو حرفای اول

ببین که این چشمام دیگه نمیبینه

هوای این خونه پراز غم و رنجه

بگوکه اون حرفا همش حقیقت بود

بگوکه میمونی دلم برات تنگ بود

سکوت و دوست دارم وقتی نباشی تو

یه هم زبون دارم وقتی نباشی تو

تموم تنهایی شده باز هم دردم

تموم این واژه شده غم و رنجم

نگا بکن چشمام دوباره بارونه

هوای بغض من سکوت تو خونه

ببین که این دردا دیگه تمومی نیست

ببین توی احساس دیگه یه شعرم نیست

هنوزم این قلبم هواتو هی داره

میون این غم ها صدا تو کم داره

کجا رفتم من کجای این احساس

بگو این قلبم کجای این دنیاست

بیا پیش من باز دلم دیگه خونه

هوای این خونه ترانه میخونه

صدای من دیگه نمیگه از چشمام

دیگه نکن گریه میخواد بیاد احساس

نگو که دل میگه پاییزه و سرده

وقتی توی قلبم عشق تورو دارم

بدون که سرمارو هیچ وقت نمی فهمم

بگوکه این چشمات برای من میشه

آغوش گرم تو خونه ی من میشه

بگو میمونی تو کنار قلب من

برای این اشکام میزاری یک مرحم

بگو که تنهاییم با تو تموم میشه

بگو که آغوشت مال خودم میشه

الهه ی نازم بگو که میمونی

کنار قلب من ترانه میخونی

بگو که دنیا مو میسازی با احساس

تو خونه ی قلبت یه جایی دارم باز

بگو که میخونی ترانه ی عشق و

سکوت و مرحم کن این اشکام وول کن

بگوکه این خونه برای تو میشه

تموم احساسم تو قلب تو جا شه

بیا یه کم اینجا این اشکام و پاک کن

یه کم تو آغوشم این سردی رو حس کن

میخوام که این سرما از تو دلم دور شه

فقط با آغوشت آروم میشم بسه

 

e4633_secrets2[1].jpg 

دوستت دارم عزیزکم

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان ۱۳۹۲| ساعت 21:53| توسط طاها| |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست

?

فال حافظ - تشريفات - گويا آي تي - تک تمپ - فور باکس | قالب وبلاگ - گرافيک - وبلاگ